در من یک عنکبوت زندگی می کند.

دیروز برف بارید دلم میخواست اونفدر برف میامد تا سرم را دربرف فرو ببرم .بیرون من همیشه برفی است. دلم برای شمال تنگ شده است امکان سفر ندارم حال و روزم خوب نیست شرایط جسمی و روحی مناسبی ندارم خبرها همه از جنگ و مرگ . در دنیای من هم خنج کشیدن به صورت خودم و دیگران و زد و خورد  ...دلم میخواست پنجره را باز کنم و فریاد بکشم . یا ساکت به ایستم به بیرون نگاه کنم . سالهاست عنکبوتی در من است ساکت و مرموز است ساکت و مارموز است.حس عنکبوتی را دارم با پای کج گوشه ذهنم نشسته و تار می تند. من و او از روزها گذر می کنیم . با چیزهای کوچک خودم را سرگرم و شاد می کنم گاهی اتفاقات کوچک من را شاد می کند. گاهی تنهایی عمیق و سیاهی را از خودم دور می کنم وقتی غمگین م  ...چیزهایی را که این روزها گوشه و کنار در سررسیدم نوشتم دور ریخته ام احساس می کنم چرا  هیچ کاری نمی کنم ؟

از دوست داشتن و دوست داشته بودن حرف نمی زنم . اما عنکبوت درونم  چنگ می زند و اصرار عجیبی دارد برای ماندن ریشه کردن دیوانه وار چنگ زدن به حالا .به ماندن .حالا می فهمم عنکبوت در من چقدر در داشتن ناتوان بوده است چقدر از ماندن ناتوان بوده است .

امسال توانستم شمعدانی ها را بسلامت از این سوز و سرمای تراس محافظت کنم هوا که خوب شد بنفشه ها را می کارم همین چند روزشاید بیست بار  پست های مختلف از احوالم نوشتم اما بالا نفرستادم . آدم موجود احمقی است . دلش برای چیزهایی تنگ می شود که اصلا ندارد مغز آدم حماقتهای عجیبی دارد .دلم تنگ می شود برای داشتن چیزهایی که یاد گرفته ام نمیشود داشت . چون داشتنی نیستند عجیب نیست ؟

هوا که خوب شد در باعچه خانه ام نرگس هم می کارم . دلم می خواد بروم رودسر در بلند ترین نقطه روستا به ایستم به حفره های بدبخیتم نگاه کنم .فکر کن مثل آدمی هستم که از خودش تپه ای ندارد. دوستی ندارد.حتی اونقدر برف هم ندارد سرش را در برف فرو برد تا بلند بلند گریه کند برای آنچه تا امروز نداشته ...

 

تو بی شک می توانی آخرین درمان من باشی /بی شک دیگران بیهوده می جویند تسکینم ...

امروز برف بارید...

بیدار شویم و ببینیم همه اش کابوسی هولناک بوده و تمام این رنج ها ...بعد پنجره را باز کنیم تا بوی برف پر شود توی اتاق ...چای دم کنیم و با چوب  دارچین و گلسرخ و بگذاریم جادوی صدای همایون پاک کند خاطرات تیره و تار و خواب گونه را ...بیدار شویم و ببینم جهان در امن است و آرامش در صلح است و عشق ...همه این روزهای تلخ با طلوع آفتاب پر بکشد و برود.

هذيان

تمام شب بيدار بودم .چقدر روند پیر شدن عم انگیزاست  شب ها چقدر سرعت زمان پايين.. يازده خوابيدم يك بيدار شدم .ساعت يك بيدار شدم  دز اشپزخانه قدم زدم و آب خوردم ...ساعت دو  صبح :در گوشم كسي نجوا مي كند. ساعت سه صبح : مثل بچگي هام دل درد دارم .چاي و نبات ميخورم همه خوابند اكسيژن  در اناق ه كم است مثل ماهي بيرون از آب ميمانم ،كنار پنجره باز تراس ايستاده ام  شب تاریکی تنهایی.ظلمت ...فكر ميكنم پدرم اون موقع  عصر با كدوم دوستش قرار داشت ؟ توي پارك ديدمش دوستاش دورتر بودند.ساعت سه صبح :قدم ميزنم شعري از استاد ابوترابي ميخوانم سيگاري روشن مي كنم.بايد نمايشگاه نقاشي را برای بهمن ماه  برپا كنم طبقه بالاي كافه  الف. با کمک مژده و آقای عامری .ساعت چهار صبح :شهر آشوب چقدر از  من براي بچه ها تعریف کرد..با تعجب بهش نگاه كردم شايد نگران شده و فكر ميكند رفتني ام...حوصله اشان را در اون جمع نداشتم بچه ها زنگ زدند خونه بودند....چرا خوابم نمياد؟...ساعت پنجً  صبح: جان جانان بيدار شده است وضو مي گيرد وقت نماز و دعاهاي سحرگاهي ست .  صبح ،سحر،  وصل است  بخدا ی یکتا .با تعجب ايستاده بالاي سرم ...زير سيگاري پر از خاكستراست .ساعت شش صبح :ميز صبحانه را چيده است...ميگه كلاسهاتو تعطيل كن آخر ماه ي سفر به خارج ايران داريم آماده باش خاكستر سيگارها رو ميريزه توي سطل آشغال ...شايد ي آپارتمان خريدم براي تو  بچه ها اونور آب...ساعت هفت صبح دراز كشيدم ب سقف اتاق نگاه مي كنم. بايد ماشين را از نمايندگي بگيرم سرويس و گارانتي نوبت دومش....ساعت هشت صبح : شاد نيستم نيستم 

زبانم باید به کامم بچسبد

لب هایم باید روی هم دوخته شود

وقتی نفس می کشم اسمم را فریاد بزنم

تا بشود نامم اثیره

نوشتن برای دیگری /خواندن از دیگری

پنجره کوچکی داشتم سهم من از اتاق زندانم همین قدر بود . ورق و کاعدی خواستم نا برای رییس زندان نامه بنویسم . اقا من سهم بیشتری می خواهم . زندانبان امد نامه را ببرد گفت حیف از تو . خطت زیباست.از آن روز به بعد نامه های عاشقانه اش را برایش نوشتم .سهم من همین قدر بود.

...............

یاشار عاشق شده بود از من خواست نامه عاشقانه ای برای دوست دخترش بنویسم ...سالها برای دختری در امریکا نامه نوشتم با نام یاشار با احساسات نداشته یاشار برای دختری که عاشق نویسنده نامه ها شده بود .

سهم من از نوشتن و خواندن نامه  عاشقانه همین قدر شده بود .

.................................

نسرین عاشق شکوهی شد. از من خواست برای شکوهی نامه عاشقانه بنویسم . هر بار یه یاد آقای شکوهی می افتادم عق می زدم اما نسرین عاشق بود و بی تاب ...چشمانم را می بستم برای خیالی زیبا نامه عاشقانه می نوشتم . سهم من از نامه عاشقانه خیالپر دازی زیبایش بود.

.......................

شهر آشوب عاشق بهرنگ شد....بهرنگ باهوش بود فهمید نامه ها را من می نویسم ...عاشق  ....

سلام

قبل از آمدن تو آسمان آبي بود

قبل از آمدن تو چكاوك آواز مي خواند

قبل از آمدن تو رودخانه ها به رود مي رسيدند

قبل از آمدن تو خورشيد طلوع مي كرد

قبل از آمدن تو دوستي ساده بود

و با يك سلام آغاز ميشد

قبل از آمدن تو فقط يك سلام بود

سلام

یکشنبه 26 دی ساعت 10 شب

آسمان گرفته است

مثل افکار من

ابرها برای ماه گریسته اند

عکس ماه در دریا شکست است

/اثیره برای ماهی گریسته است

بغضی کهنه در من امشب شکسته است

یک روز دنیا تمام می شود در سرما یا آتش

ما پیراهن سیاه مان را در نیاورده بودیم هنوز !\پیام های تسلیت تند تند نوشته میشه انگار همه آماده بودند...ما بردن مردن آمادگی داریم وووومن حالم خوب نیست .

وقتی کوچیک بودم یک شعر به زبان انگلیسی خوندم  ترجمه  اون شعر در ذهنم ماند. ..تا این روزها کشتی نفت کش مان در دریا سوخت  . چرا من این همه منتظر معجزه بودم؟ چرا فکر می کردم خدا به ما توچه داره ؟ چرا خدا به ما نگاهی نمی کند؟ چرا های زیادی هست...دیشب به بچه ها گفتم امشب دعا کنید ایران ما پر از عشق پر از بوسه پر از باران ، پر از محبت ، پر از امید ، پر از شادابی ، پر از آدم بشه...

دنیا یک روز تمام میشه در آتش یا سرما !

چرا من میگرن م برگشته؟

از بس غصه می خوری غصه ...سگی که پهلوش شکسته  بود در آمل

سگی که پایش زیر ماشین  له شده بود و لنگ می زد  در فیروز کوه

کارتن خواب خیابان انقلاب

عصه می خورم

درد می کشم

برای مردان کارتن خواب که خانه ای  ندارند شب ها در فضای باز پشت خیابان ما  می خوابند کارتن خوابه های پارک نهج البلاغه !

خالم خوب نیست مثل حال خیلی از مادرها که بچه هایشان در اسارت است

حالم خوب نیست

عصه خوردن چاره کارنیست باید کاری کنم .

من فکر می کردم خاک سرزمین م نازک است

مانند دل مردمانش

یک روز خبر زلزله  یک روز سیل امروز ...بازهم چیزی هست که بترسم.به اقای سعادت گفتم من ترسو هستم ترسو!

قانون

از وقتي با فيلتر شكن ميام لذت گشودن لذت رسيدن را خوب مي فهمم.چقدر خلافكاري لذت بخشه!حالا همه درها به روي من باز است.سرم را بالا گرفته ام من هم خلاف كارم من كه آزارم به مورچه  نمي رسد من  هم ....

پنجشنبه.رودهن

چقدر سخت است با كسي اين همه دوست باشي و در هر سفر بدون او عكس بگيري بدون او راه بروي بدون او در رستوران  غذا بخوري. ن مثل نوجواني شده ام دوستي را اين همه دوست دارد .اما اجازه ملاقات نداره...من با دوست خيالي م حرف ميزنم و دلم ميخواد دلش برايم تنگ شود.

آرزوهایش را زنده به گور کرده است

زنی که نقش داود را روی ورق های سفید طرح می زند.

قهوه

 طبق یک رسم سوریه ای، میزبان، فنجان مهمان بسیار عزیز خود را پس از صرف قهوه یا چای، برای نشان دادن شدّت علاقه به وی در حضور او می شکند . یعنی، هرگز مباد که کسی دیگر لب بر لبۀ این فنجان ( که از تو دارد نشان ) بگذارد.

یک روز فال ت را می بینم /نقش ها را ته فنجانت می خوانم/ و فنجانت را می شکنم

فنحانی بی اثر خوانا تر است ...

نمی دانم از کیست !

سهراب نامش چقدر گرم است

ای کاش نام پسر نازییده ام بود

تنها اوست روزی مرا پیدا می کند

تنها او می تواند نجات م دهد 

در همهمه ای گسسته این شب های سرد

.................................................

 

نه اسمان به رمین آمد نه رمین به آسمان رفت

وقتی خدا پشت پنجره 

چشمان تورا از من پنهان می کند.

.

این روزها مثل کودکی هستم با دستان کوچک

دلش عروسکی را میخواهد که مال او نیست

و کودکانه  به خودش دروغ می گوید

.

فکر می کنم این روزها

آسمان را به گریه انداختم

 

 

نوشتن

من از اینکه می نویسم لذت می برم از اینکه مرا میخوانید  خوشحالم . من عاشق نوشتن م . بد حور عاشقم . مثل پرنده به بهار ...و این برای من کافیست . حتی اگر کسی این را متوجه نشه . این حس و عشق به نوشتن مرا خوشبخت می کند. عشق یعنی بمانی . محکم . پایدار و وفادار و پر امید.

ابلیس از بین عاشقان خدا عاشقترین بود چون در تنهایی هم عاشق ماند و وفادار!

تو را به رنگ رویاهایم نقش می زنم

اثیره /دختر /همسر /مادر /آشپز/خانه دار/نقاش

گاهی هم برای دلم می نویسم .

گاهی با سنگ ها حرف می زنم

و  عشق را ورق می زنم

کنار ساحل قدم می زنم

با دریا حرف می زنم

همین قدر می دانم

شاعر نیستم  اما این جا واژه هایم شعر می شوند.

اثيره

نسل من نسل عجيبي بود ما به بزرگترها احترام مي گذاشتيم .نسل تو سري خور بوديم

...امامن اجازه ندادم با تو سري خوردن پاي سفره عقد بشينم يا دور از رشته مورد علاقه ام فعاليت كنم  من نسل ياغي و سركشي بودم و هستم هنوز.نوشته هاي وبلاگ اثيره  ثبت ميشه ميخواهم براي آيندگان بماند .اميدوارم  نسل آينده همه ما را به يك چوب نزنند.ما نسل انقلاب جنگ زندگي و اميد هستيم.

عشق براي همين  روزهاست 

تو نباشي

و من شعر 

بسازم

 

به همه گنجشک ها اسم تو را یاد داده ام

اگر گنجشكي  اسم تو را نداند

از  سرزمين ما نیست

نمیدانم از کیست

شب بخیر گفتی و رفتی

آسمان را با خودت بردی

نگفتی تا چند ستاره را بشمارم

تا به صبح برسم

نمیدانم از کیست

گاهی خسته می شوم

به گل ها که در بهار شکفته می شوند

به زندگی

به هستی

فکر می کنم

دلتتنگ که می شوم

با هیچ کس نمی توانم حرف بزنم

مثل درختان که راز شکوفه سیب

به زندگی

به هستی

به بهار را می دانند

و

دوباره جوانه میزنیم

نمیدانم از کیست

همه این سالها

دلش میخواست

تکه ای از ماه را بدزد

کنار شب و ستاره و تنهاییش بگذار

نمیدانم از کیست  0

از شهر تو به شهر من هیچ قطاری نیست

من خیابانها را قدم میزنم

به کوچه های بن بست می رسم

در خانه ها  را می زنم  و  از پنجره باز

سراغ تو را می گیرم .

میدانستم خدا

اسم تو را 

در دفترچه سبز نقاشی ام

نوشته است

بودنش را باید نفس کشید

مادر بزرگم آنا بوی سیب می داد ،سیب بزرگ و سرخ

پدر بوی وانیل می داد، همیشه سال

مادر بوی بهارنارنج می داد

و دایی طرلان بوی کاپیتان بلک

یاشار بوی الکل ،شراب کهنه

و جان جانان بوی ادکلن آرامیس

اما تو !

بوی تو ، بوی لیموی تازه است در یک صبح پاییزی

بوی تو  بوی دانه های قهوه اس

بوی یک روز پاییزی ست در

یک کافه دنج و تاریک

بوی یک تلخی خوشایند است 

عجیب است بوی تو منو مست می کند .

انگار انگیزه میده برای بودن

بوی تو ،بوی خاک باران خورده است

بوی تو ،بوی امنیت ،بوی نان تازه است

بوی تو از همه دغدغه های زندگی دور می کند.

دودل /منافق / کافر/ سرگردان

مُذَبْذَبِينَ بَيْنَ ذَلِكَ
لَا إِلَى هَؤُلَاءِ وَ لَا إِلَى هَؤُلَاءِ...

فاجعه

زندانی شدن خورشید

در سرزمینی که افتابگردانش

عاشق است

و عشق واژه ای

ممنوعه!