زندگی از نگاه من

یک :یک آیینه به  تمام معناست عشق . داستان تاریخی و کهن است از عشق گفتن و نوشتن . همان آینه بزرگ بر زمین افتاد و هر تکه اش به قدر آرزوهای زنی عمیق تر شد .صبح آمد گرم  روشن نورانی . لباس هایم را پوشیدم بطرف بازار رفتم . بازار خرید محل شلوغ نبود اول صبح  میوه های زیبا و خوشرنگ تابستانی مرد فروشنده راهنمایی می کرد هر کدام چندتایی برداشتم گلابی ها خوشرنگ . شلیل . سیب دماوند . هلو های تازه ...صندوق دار همه را حساب کرد بعد سراغ بیسکویت ها و آبنبات ریز ها رفتم و چیپس و پفک نمکی ...غرفه نان ماشینی  نان های ترد و خوشمزه با عطر وبوی معجزه گرشان  کلی نان خریدم گفته بود نان دوست دارم از هر نوعش که باشد...دختر جوان بالبخندی زیبا کارت م را گرفت و حساب کرد .در دلم جشن بود در بین این همه تنهایی و خستگی و غم و اندوه میخواهم با یک نفر تقسیم کنم شادی را . مامان میگفت : باید هر روز کار خوبی انجام داد .برای دلم کار خوبی انجام دادم.

او هم برایم کتاب کنار می گذارد و خواهش می کند کتابها را بخوانم . کتاب ها را با پیک موتوری می فرستد . راننده موتور یکی از دوستداران نوشته هایی اوست .

خوش حالم . خوش حالی واژه زیبایست و همانقدر عجیب بار معنوی دارد و روانی . کسی که خوش حال است احساس عشق و لذت و خوش بختی و شاد بودن می کند . هر روز برای همه اتفاق می افتد .این را خوب می دانم.

دو: چراغ جلو خانه روشن است  پله ها را بالا میروم  و از جلوی گلدانهایی که روی پله های ویلا چیده ام بالا می روم .صدایی از دور می آید روستا در آرامش و خواب است ستاره ها در اسمان درخشان تر است  صدای  نیست . سکوت . در درگاه اتاق خواب می ایستم همه چیز در سکون و سکوت  و خاموشی شب . برمی گردم به طبقه اول هدفون م روی مبل راحتی سبز رنگ سالن افتاده است بچه ها در اتاق هایشان خوابند. همسرم پشت میز کامپیوترش  نشسته .و مقاله ای می خواند منتظرم مانده است .. به یاد لارای قصه می افتم  در آن زمستان دوباره از دکتر ژیواگو دور می شد...جلو آینه می ایستم و آرام گوشواره هایم را درمی آورم . حلقه و ساعت مچی ام  را از خودم دور میکنم . در روستا زنی ناگهان درد زایمانش گرفت بهداری روستا بسته بود با مادر زن  جوان به روستای دیگری رفتیم و قابله را آوردیم  منتظر ماندم تا فرزندش را بدنیا بیاورد در آن ساعت شب دختری چشم به دنیا گشود...

 

مرگ و زندگی

مرگ یا زندگی 

میاید و میرود

می دود  و می خوابد

فاصله بین مرگ تا زندگی 

همین قدر کوتاه است

اندازه سرانگشتی 

مرگ

می تواند نیاید 

زندگی  

یکی می آید 

می دود 

می ماند