هذيان
تمام شب بيدار بودم .چقدر روند پیر شدن عم انگیزاست شب ها چقدر سرعت زمان پايين.. يازده خوابيدم يك بيدار شدم .ساعت يك بيدار شدم دز اشپزخانه قدم زدم و آب خوردم ...ساعت دو صبح :در گوشم كسي نجوا مي كند. ساعت سه صبح : مثل بچگي هام دل درد دارم .چاي و نبات ميخورم همه خوابند اكسيژن در اناق ه كم است مثل ماهي بيرون از آب ميمانم ،كنار پنجره باز تراس ايستاده ام شب تاریکی تنهایی.ظلمت ...فكر ميكنم پدرم اون موقع عصر با كدوم دوستش قرار داشت ؟ توي پارك ديدمش دوستاش دورتر بودند.ساعت سه صبح :قدم ميزنم شعري از استاد ابوترابي ميخوانم سيگاري روشن مي كنم.بايد نمايشگاه نقاشي را برای بهمن ماه برپا كنم طبقه بالاي كافه الف. با کمک مژده و آقای عامری .ساعت چهار صبح :شهر آشوب چقدر از من براي بچه ها تعریف کرد..با تعجب بهش نگاه كردم شايد نگران شده و فكر ميكند رفتني ام...حوصله اشان را در اون جمع نداشتم بچه ها زنگ زدند خونه بودند....چرا خوابم نمياد؟...ساعت پنجً صبح: جان جانان بيدار شده است وضو مي گيرد وقت نماز و دعاهاي سحرگاهي ست . صبح ،سحر، وصل است بخدا ی یکتا .با تعجب ايستاده بالاي سرم ...زير سيگاري پر از خاكستراست .ساعت شش صبح :ميز صبحانه را چيده است...ميگه كلاسهاتو تعطيل كن آخر ماه ي سفر به خارج ايران داريم آماده باش خاكستر سيگارها رو ميريزه توي سطل آشغال ...شايد ي آپارتمان خريدم براي تو بچه ها اونور آب...ساعت هفت صبح دراز كشيدم ب سقف اتاق نگاه مي كنم. بايد ماشين را از نمايندگي بگيرم سرويس و گارانتي نوبت دومش....ساعت هشت صبح : شاد نيستم نيستم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۶ ساعت توسط اثیره
|