ناگزیر شدیم به شمال بیایم. آیدا ،دخترم و خواهرهارم، اصرار داشتند .من نباید در استرس باشم .پارسا هم امتحاناتش یک هفته و سپس یک ماه عقب افتاد ، ناگزیر شد یم راه ۴ ساعته را ۱۲ ساعت در راه باشیم . خواهرها نگران بودند اونها زودتر به شمال رفتندآنقدر نگرانم بودند که ما هم اومدیم برخی مازندران ما در گیلان و دیگری در کردانند خواهری در تهران ماند. این داستان برگشتم به رودسر است و نمی‌دانم چه زمانی به خانه برمی‌گردم. اینکه حالا جمعیت گیلان چهار برابر ظرفیت و توان خدماتش شده و هر احتمالی دربارهٔ نارضایتی و بیماری محتمل است، یک طرف اما من احساس جنگ‌زدگی دارم. اما از این هم بدتر عبور صدای بلند موتور همسایه، کوبیدن چکش کسی آن دور، ویلا سازی در روستا ، غرش آسمان بارانی همگی در من ایجاد ...

با هر صدایی گمان می‌کنم بمباران گیلان هم شروع شده است. چرا آنجا نمی‌ترسیدم و اینجا می‌ترسم؟ اما از این هم که بگذریم، هیچ فکر نمی‌کنم در خانهٔ شمال ، بی‌تاب و بی‌قرارم. من دوست دارم در خانهٔ خودم باشم، پشت میز کارم و وسط بمباران و زیر صدای پدافند نقاشی کنم. برای دوستانی که مرا می‌شناسند، حتماً عجیب است که دو روز است، کتاب نخوانده‌ام و تمام تلاشم بر این متمرکز است که بغضم‌ نترکد.