سیزده ساله بودم دائی طرلان شعر می گفت .حرف های قشنگ قشنگ برای مان می گفت سرود انقلابی میخواند دائی طرلان از مردانی اسم میبرد و منتظر اتفاقاتی بود اما تعجب میکرد مگر میشود ؟ مردم هنوز به آن سطح شعور نرسیده یک شبه پله ها را با لا  بروند دائی امیدوار بود روزها گذشت انقلاب شد بعد جنگ رئیس جمهور منتخب مردم خائن نامیده شد و نخست وزیرش  چقدر حرف میزد با دهن باز و هاج و واج بهش گوش میدادم اصلا تمام وقت خبرها را تعقیب می کردم هیچ نمی فهمیدم .دختری سیزده ساله یه پا مرد بار اومده بودم قرار بود کارهای مهمی انجام بدهم خیلی چیزها را تغییر بدهم قرار نبود عروسک خیمه شب بازی بشم....اون روزهای انقلاب چند ساله بودید؟...من سیزده ساله بودم فکر میکردم ما دانش آموزان انقلاب کردیم . لبخندی که برلبهایمان بود آنچنان عمیق در جانم مانده که شده پررنگترین خاطره آن روز برایم. بعدش اما سخت گذشت، همه آن گریه ها، آن ترسها، استرسها، همه آن اتفاقهای بد که از من آدمی ساخته بود تلخ و سخت. دلم می خواست روزی بیدار شوم و ببینم همه چیز تمام شده، تحمل آن حجم از درد از توانم خارج بود. ...من یاد گرفتم نباید عقب نشینی کنم . زندگی است که به خاطر همین است که در این هوای تنگ هنوز را نفس می کشم. حجاب دارم، اما حجابی که تعریفش کردم رنگ هایم را دارم زن بودنم را دارم خدا را شکر نمی خواهم مرد باشم میخواهم شیر زن بمانم ...نقاشی و وبلاگ نویسی و نوشتن به من کمک کرد ...سال ها با چخوف زندگی کردم عاشقش بودم بعد با  داستایوفسکی  دوست شدم در اتاقم ساعت ها با صمد آقا حرف میزدم ...من نسلی رنج کشیده ام ...(حتما اغراق می کنم )گاهی برای خودم گریه می کنم...سال ها طول کشید اما از خواب که بیدار شدم ناخودآگاه لبخند زدم و دیدم روز موعود فرا خواهد رسید  انگار ... بیداری پر استرس و پر از امیدواری و بعد از گذراندن یک شب عالی، شبی . ما برای چنین روزها ی  خوب آینده هزینه زیادی دادیم و هنوز هم راه زیادی در پیش داریم. کاش یادمان نرود اینجا پایان راه که نه، آغاز مسیر است. صبر داشته باشیم و از خواسته هایمان عقب نشینیم. روزهای بهتر حتما که در راه است...... امیدوارم دختر و پسر نوجوان من و فرزند شما در سرزمینی پر از صلح با مردمی فرهیخته فردایی بهتری را بسازند. آمین